تبلیغات
girl and setar - داستان کوتاه نوشته ی خودم(من،جک،گربه)
girl and setar FOREVER
girl and setar
یکشنبه 28 شهریور 1395 :: نویسنده : zahra
بچه ها این یکی رو تازه همین دیروز نوشتم


به نظر خودم خیلی خوب شد

البته یه تشکر به پسرک تنها(محمدحسام)

بدهکارم چون داستان قبلی رو خیلی خوب

برام بررسی کرد(ممنون)

این یکی رو سعی کردم با توجه به نکته هایی

که گفتی بنویسم امیدوارم خوب شده باشه

بچه ها اگه کسی میخونه لطفا حتماااا

بهم بگه نظرشو حتی اگه بدش اومد
.
.
.
ادامه مطلب





من،جک،گربه    

   تق تق تق (صدای در)

_اوه پسر،شروع خوبی برای یک روز تعطیل نیست.

با صدای کوبیده شدن در تقریبا از خواب پریدم وبا سرعت به سمت آن رفتم

وقتی  رسیدم تندتند نفس میکشیدم پس با یک نفس عمیق

در را باز کردم.

   پشت در پسربچه ای حدودا 5یا6ساله باموهای بور وفر،چشمانی آبی

وقدی که به زحمت تا زانوهای من می رسید و لپ هایی که بخاطر سرمای

هوا سرخ شده بود منتظر ایستاده بود.

    بادیدین او ناخودآگاه روی زانوهایم نشستم تا هم قدش شوم.

پرسیدم:سلام،می توانم کمکی به شما بکنم؟

با بغض و صدایی کودکانه گفت:ببخشید آقا گربه ام را گم کرده ام

می توانید کمکم کنید تا پیدایش کنم؟

متعجب گفتم:پدر ومادرت اطلاع دارند که بیرون از خانه ای؟

سرش را به معنای مثبت تکان داد.

گفتم:صبحانه خوردی؟

این بار سرش را به معنای منفی و نه تکان داد.

گفتم:خیله خب پسر خوب بیا باهم صبحانه بخوریم و بعد

اسمت را به من بگو و بعد باهم به دنبال گربه ات می گردیم.

   این را که شنید چشمانش برقی زد و به داخل خانه آمد.

به سمت آشپزخانه هدایتش کردم و برایش یک لیوان شیر

به همراه کیک هایی که خواهرم روز قبل آورده بود بردم و

برای خودم هم یک لیوان شیر ریختم.

پرسیدم:اسمت چیست؟

گفت:جک

گفتم:خیله خب جک، آخرین باری که گربه ات را دیدی کجا بود؟

گفت:از دیروز ساعت 6 که باهم بیرون رفتیم به خانه بازنگشته است.

دلم برای گربه ی بیچاره سوخت حتما تا به حال از سرما یخ زده است.

گفتم:خب،تا تو صبحانه ات را تمام کنی من هم آماده می شوم

تا باهم به دنبال گربه ات بگردیم.

درحالی که گاز بزرگی به کیکش میزد سری تکان داد.

بعد از آماده شدنم همراه جک از خانه خارج شدیم وشروع

به گشتن کردیم ؛همانطور که در حرکت بودیم ناگهان جک

جلوی آدم برفی نیمه کاره ای ایستاد و با حسرت به آن نگاه

کرد.

گفتم:می خواهی اول باهم این آدم برفی را کامل کنیم و بعد دنبال

گربه ات بگردیم؟

سری به معنای نه تکان داد و گفت:گربه ام را می خواهم.

وبعد شروع به راه رفتن کرد تا به قلاده ی قرمز رنگی

که روی زمین بود رسید و سرعتش را بیشتر کرد.

قلاده را در دستش گرفت و گفت:این قلاده ی گربه ی من

است .

با چشمانی بغض آلود خودش را در آغوشم رها کرد و شروع

به گریه کردن کرد.

    یک ماشین نقره ای رنگ جلوی ما توقف کرد و زنی با شتاب

از آن پیاده شد وبه طرف من و جک آمدو جک را از آغوش

من گرفت و گفت:پسرم من که گفتم گربه ات تا چند روز

دیگر برمیگردد.

سپس جک را در ماشین گذاشت و ازمن تشکر کرد.

گفتم:ببخشید خانم ولی گربه ی جک چه میشود؟

شروع کرد به خندیدن و با خنده گفت:ببخشید آقا ولی

ما اصلا حیوان خانگی نداریم،جک عروسک گربه ای دارد که

قلاده را به آن میبندد؛ دیروز که همراه هم به اینجا آوردمش تا بازی

کند خوابش برد و عروسکش را جا گذاشت ومن برایش

برداشتم و آن را شستم در هر حال به خاطر کمکی که کردین

ممنون.

حالا که فکر میکنم روز تعطیل خوبی را همراه جک و گربه اش

داشتم .


--------------------------------------------------------

پایان تموم شد

من خودم عاشق این داستان شدم

خیلیییییییییییییییییییییییییییییییی

دوسش دارم خیلیی زیاد پس نظراتتون

برام مهمه

ممنون




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 31 شهریور 1395 06:49 ب.ظ
البته داستان من درباره ی یک دختر فلسطینی بود به اسم مریم که پدرش مفقود شده:)
و اون نمیدونه مفقود چیه...
و نمدونه پدرش کجاست...

داستان درباره که آخرش با حرفای عروسکه درباره مراسم دفنش توسط مریم به پایان میرسه:)
zahra داستات جالبیه حتما
چهارشنبه 31 شهریور 1395 06:46 ب.ظ
منم داستان مینویسم:)

یه بارم به چاپ رسوندم:)
zahra
من دلم نمیخواد چاپ کنم:(
ولی تبریک که چاپ کردی
یکشنبه 28 شهریور 1395 08:12 ب.ظ
خوب بود ولی ببخشیدا:

ببین عغزیزم این داستان قشنگ بود ولی با توجه به استعدادی که د رنوشتن اون داستان غمناک داشتی در این نداری!
اون خیلی توصیفی بود!

البته خیلی ببخشیدا:)

نارحت نشی ولیمن دوسش دارم ایول به امبد نویسنده شدنتون
zahra ممنون
مرسییییییی که گفتی ممنونم ازت
حیف اونو پیدا نکردم
فک کنم گمش کردم:/
ببخشید اگه ناامیدت کردم خخخخخخ
بازم ممنون که گفتی
یکشنبه 28 شهریور 1395 06:30 ب.ظ
آره گلم جدی جدی خیلی خوب بود
zahra واهاااااییییییی مرسی مرسی مرسی
جیییییییییغ
یکشنبه 28 شهریور 1395 05:54 ب.ظ
سلام
واقن عالی بود
افرین
نمیشه انتقادی ازش کرد
جون این نوشته و تین سبک در سن تو یعنی عالی...
zahra سلام
مرسی
مرسییییییییییی

جیییییییییییییییغغغغغغغغغ
یکشنبه 28 شهریور 1395 02:19 ب.ظ
سلام داستان زیبایی بود
zahra سلام ممنون
جدی خوب بود؟
اشکالاتشو بهم بگییییییین
یکشنبه 28 شهریور 1395 01:54 ب.ظ
خییییییییییلی زیبا بود گلم
حرف نداشت
احسنت
zahra جدی؟این یکی خوب بود؟
یکشنبه 28 شهریور 1395 01:24 ب.ظ
سلام این چه خوب شدههههههههههه

اخی بدبخت مرده سرکاربوده خخخخخخ


گربه عروسکیییییییییییی خخخخخخخخ

اونجایی رو که جک رو توصیف میکنی خیلی دوس دارم

مخصوصا اونجایی که میگی لپاش قرمز شده
zahra سلام جدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوشحالم که خوشت اومد

اشکالی که نداشت؟
داشت؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


سلام من زهرا هستم متولد فروردین ۸۱سعی دارم یه وبلاگ خوب داشته باشم که به نظر های شما هم نیاز دارم من سه تار میزنم واین وب رو ساختم تا پیشرفت ها و شکست هامو جایی یادداشت کنم اگر شما در این زمینه به صورت حرفه ای کار میکنید خوشحال میشم اشکالاتمو بگید و راهنماییم کنید ممنون

مدیر وبلاگ : zahra
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
به نظرت من چه جور دختریم؟











آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

خرید هاست لینوکس دارالترجمه